۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ۹:۲۵

وقتی مادر برای شهادت «پسرش» سجده‌ شکر کرد؛ روایتی از صبوری مادر شهید

وقتی مادر برای شهادت «پسرش» سجده‌ شکر کرد؛ روایتی از صبوری مادر شهید

اهواز - شهید مسعود جوانمردی از نوجوانی با دست‌فروشی، نان حلال به خانه آورد. مادرش می‌گوید کار برایش عیب نبود و با همان دست‌ها، هم به نیازمندان کمک می‌کرد و در نهایت هم به شهادت رسید.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها - فاطمه دقاق‌نژاد: غربت آخرین دیدار را تنها مادری داغدار می‌فهمد. دیداری که با رفتنی همیشگی تمام می‌شود و فرصت لذت‌های دنیوی را با اجر اخروی معامله می‌کند. درک این تنهایی‌ به آسانی یارای بازگو کردنش نیست و شرح آن را کسی می‌فهمد که تجربه مشابهی داشته است.

پدر و مادری که فرزند خود را در راه دفاع از کیان وطن روانه می‌کنند، همسری در فراق به سر می‌برد و فرزندی که سال ها در حسرت پدر گرفتار می شود، همه این ها، گزاره‌هایی است که من را رهسپار منزل شهید پاسدار سردار مسعود جوانمردی می‌کند.

خانم صلواتی، مادر شهید مسعود جوانمردی، این گونه روایت خود را آغاز می‌کند: ثمره زندگی‌مان سه دختر و دو پسر است و مسعود، دومین فرزند من بود که به شهادت نائل آمد. هنگام تولد، مسعود به یرقان مبتلا شد، هرچند که درجه‌اش خفیف بود. پزشکان توصیه کرده بودند که حتماً او را پیش دکتر ببریم اما ما دست روی دست گذاشتیم و اقدامی نکردیم تا این که یک روز در حالی که نگاهش می‌کردم، چشمانش را زرد دیدم . مسعود را برداشتیم و به بیمارستان ابوذر اهواز بردیم. پزشک پس از معاینه، متوجه شد که مسعود نمی‌تواند دستش را محکم بگیرد؛ نه انگشت پدرش را توانایی چنگ‌زدن داشت و نه دست پزشک را. به ما گفتند که باید بستری شود؛ مسعود نزدیک ۱۲-۱۳ روز در دستگاه‌ها بود. در همان روزهای سخت، نذر کردیم که اگر مسعود خوب شود، گوسفندی قربانی می‌کنیم و پدربزرگش هم گفت نصف هزینه را خودش کمک می کند. شکر خدا که مسعود بهبود یافت.

مادر شهید در حالی که لبخندی بر لب داشت، خاطره‌ای از دوران نوزادی پسرش را این‌گونه روایت کرد: یک شب، وقتی مسعود را قنداق کرده بودم، پدرش گفت که این طور قنداق کردن بچه را اذیت می‌کند اما من گفتم: نه! این بچه باید مرد باشد، باید قوی بشود و نباید لوس بار بیاید.

وی در ادامه با اشاره به فعالیت‌های اجتماعی فرزندانش افزود: هم میلاد و هم مسعود با این که فاصله مسجد تا خانه دور بود اما برایشان مهم نبود. حتی با وجود گرمای هوا، به مسجد می‌رفتند. هر وقت از مدرسه برمی‌گشتند، یا می‌خوابیدند یا پای تلویزیون می‌نشستند یا اگر تکالیفشان را انجام داده بودند چون آن موقع موبایل و این چیزها نبود، راهی مسجد می‌شدند. آنجا فعالیت‌های خاص خودشان را داشتند و به اردوهای جهادی هم می‌رفتند.

مادر شهید در ادامه با اشاره به استعداد هنری و فنی شهید جوانمردی گفت: مسعود در همان نوجوانی به نقاشی علاقه داشت و کار می‌کرد؛ همچنین مکانیکی هم انجام می‌داد. این فعالیت‌ها برایش هم منبع درآمد بود و هم سرگرمی و از طرفی کمک‌هزینه‌ای برای خانواده محسوب می‌شد.

وقتی مادر برای شهادت «پسرش» سجده‌ شکر کرد؛ روایتی از صبوری مادر شهید

مادرشهید در ادامه خاطره‌ای از اشتغال فرزندش را این‌گونه روایت کرد: مسعود به خاطر مسافت طولانی بین مغازه پدرش تا خانه، اذیت می‌شد و نمی‌رفت، چون برگشت به خانه برایش سخت بود. به همین دلیل، پیش همسایه‌مان رفتم که پسرش مغازه مکانیکی داشت و گفتم: مسعود دوست دارد بیاید پیش پسر شما کار کند و چیزی یاد بگیرد؛ حاضرم حتی هزینه‌ای نگیرد، فقط بیاید یاد بگیرد. وقتی در مکانیکی مشغول به کار شد، هر مبلغی که به او می‌دادند، می‌آورد و به من تحویل می‌داد و من برایش نگه می‌داشتم. هر وقت کاری یا هزینه‌ای پیش می‌آمد، از آن خرج می‌کردم و به مسعود می‌گفتم: پول تو را من خرج کردم. مسعود هم می‌گفت: مامان پول را به شما دادم، هر کاری دلتان می‌خواهد انجام دهید. گاهی که خودش می‌خواست به جایی برود، من همان پول را به نوعی به او برمی‌گرداندم.

کمک به نیازمندان

مادر شهید با صدایی آمیخته به افتخار گفت: مسعود دست‌فروشی هم می‌کرد؛ دفتر، کتاب، خودکار و قلم می‌فروخت. همچنین بنرنویسی، خطاطی و نقاشی انجام می‌داد. از پولی که با دست‌فروشی به دست می‌آورد، بسیار ذوق می‌کرد. با این که خودش دستفروش بود اما باز هم لوازم‌التحریر بسته‌بندی می‌کرد و به نیازمندانی که شناسایی کرده بودیم، می‌بخشید.

مادر شهید با اشاره به اهمیت پول حلال در تربیت فرزندان، افزود: پدر شهید، چرخ کفاشی داشت و کیف و کفش تعمیر می‌کرد. مسعود را با نان حلال بزرگ کرد. برای مسعود، کار عیب نبود و کسر شأن نداشت؛ اصلاً در این تفکرات نبود که کسی او را بشناسد یا نه. برایش نان حلال از همه چیز مهم‌تر بود. مسعود رفت و چرخ کفاشی گرفت و بساطش را پهن کرد. با اینکه دانشجو بود و کار می‌کرد، خیلی‌ ها به ما می‌گفتند: زشت است بچه را برای چنین کاری بفرستید اما من گفتم: دزدی که نمی‌کند؛ کار خلاف که نمی‌کند؛ دارد نان حلال درمی‌آورد.

مادر شهید در ادامه به تحصیلات تخصصی فرزندش اشاره کرد و گفت: مسعود در دانشگاه دولتی درس خواند، رشته‌اش مکانیکی بود و در حوزه هوافضا تخصص داشت. پیش از آن، دوره‌های جوشکاری را هم گذرانده بود. وقتی از کار برمی‌گشت، می‌گفت: مامان، می‌دانی چطور قلب را عمل می‌کنند؟ کار ما هم همین قدر حساس است؛ نباید دستمان بلرزد و نباید فکرمان آشوب باشد؛ باید آرام و ظریف کار را انجام دهیم.

مادر شهید جوانمردی در حالی که اشک می‌ریخت از ویژگی‌های اخلاقی و احترام‌های ویژه فرزندش گفت: مسعود احترام پدر و مادر را بی‌نهایت داشت؛ احترام من که جای خودش را داشت، برای خواهر و برادرش نیز احترام خاصی قائل بود. بسیار قدردان و شاکر بود؛ مثلاً اگر من غذایی می‌گذاشتم و بچه ها از آن ایراد می‌گرفتند، مسعود می‌گفت: نعمت خداست، باید شکرگزار باشیم و همه ساکت می‌شدند. به صله رحم هم خیلی اهمیت می‌داد؛ حتی برای دیدن مادربزرگش که از استان خوزستان دور بود، می‌گفت: مامان، یک روز مرخصی بگیرم و برویم سر بزنیم، یک ناهار بخوریم و برگردیم و این را برای خودش یک وظیفه می‌دانست که با مادر بزرگ دیدار کند.

مادر شهید با بیان این که ۱۵روز از فوت برادرم گذشته بود که مسعود شهید شد، افزود: وقتی مسعود آمد، گفت، مامان به سختی مرخصی گرفتم تا خودم را برای مراسم خاکسپاری دایی برسانم. همه در گریه و زاری بودند اما مسعود دنبال قرآن می‌گشت و می‌گفت: این به درد دایی می‌خورد.

سوغاتی های شهید

مادر در ادامه با اشاره به کم‌گویی و متانت فرزندش افزود: از ویژگی‌هایش این بود که خیلی کم‌حرف بود. مراسم و تولدها، یک‌ به ‌یک می‌دانست که چگونه برنامه‌ریزی کند تا غافلگیرمان کند. روز مادر و روز دختر را خیلی محترم می‌شمرد، مخصوصاً برای خواهر بزرگش. هر وقت از مأموریت برمی‌گشت، حتماً هدیه برایمان می‌آورد؛ روسری‌های خاصی از شهرها و کشورهای مختلف برایمان می‌گرفت، به طوری که بیش از ۱۵۰ روسری از سوغاتی هایی داریم که از مأموریت‌هایش برایمان آورده است.

مادر شهید در ادامه با اشاره به جنگ ۱۲ روزه، گفت: من همیشه به مسعود می‌گفتم: هر جا هستی، هر کار می‌کنی، خدا پشت و پناهت باشد اما بچه‌ها می‌گفتند که به مسعود بگو برود پیش زن و بچه‌اش باشد. من به آنها می‌گفتم: این مملکت، خانواده‌ واقعی است و خدا شاهد است که یک لحظه به دلم نیفتاد که به او بگویم در خانه بماند.

وقتی مادر برای شهادت «پسرش» سجده‌ شکر کرد؛ روایتی از صبوری مادر شهید

مادر شهید با صدایی بغض گرفته از آخرین روزهای زندگی فرزندش چنین گفت: در جنگ ۱۲ روزه، مأموریت می‌رفتند. من همیشه دعا می‌کردم و آیت‌الکرسی می‌خواندم. فقط اسم بچه‌ام را نمی‌آوردم؛ همیشه می‌گفتم: خدایا مواظب همه‌ رزمندگان هوافضا باش. وقتی مسعود از مأموریت برمی‌گشت، اولین جایی که می‌آمد، خانه‌ ما بود.

مادر شهید جوانمردی در اشاره‌ای به فعالیت‌های فرزندش در سوریه و لبنان، گفت: چند سال پیش، مسعود به من گفت: مامان، می‌دانی من شیمیایی هستم؟ من اطلاع نداشتم. خدا را شکر ازدواج کرد و بچه‌دار شد و ما هیچ مشکلی ندیدیم. حالا پسری به نام علی دارد.

مادر شهید با چشمانی اشک آلود، آخرین گفتگوی تلفنی‌اش را این‌گونه تشریح می کند: آخرین مکالمه‌ ما فقط یک دقیقه و ۲۲ ثانیه طول کشید. یک جمله گفت که سریع اصلاحش کرد تا ناراحت نشوم. گفت: اگر ماندم، پیشت می‌آیم. اما بلافاصله گفت: منظورم این است اگر در شهر ماندم، پیش شما می‌آیم. گفتم: مامان، هر جا هستی خدا پشت و پناهت باشد. من چیزی ازت نمی‌خواهم جز سلامتی.

مادر شهید در ادامه از روزهای سخت انتظار گفت: چند روزی بود که خبری از مسعود نداشتیم که خبر شهادتش را آوردند. در آن سه، چهار روز بی‌خبری، مدام دعا می‌کردم. خواهرانش مدام صلوات و آیت‌الکرسی می‌خواندند و من به بچه‌ها می‌گفتم: خیر است، هیچی نیست، فقط دعا کنید که خیر باشد. آن روزها به‌شدت سخت گذشت. گاهی به بهانه‌ شستن جوراب می‌رفتم در حمام، آب را باز می‌کردم و گریه می‌کردم تا کسی نفهمد. وقتی بیرون می‌آمدم، صورتم را آب می‌زدم تا سرحال به نظر برسم.

لحظه اعلام شهادت

مادر شهید در ادامه از لحظه‌ آگاهی از شهادت فرزندش گفت: روزی که خبر آمد، گویا دل مادر از لحظه‌ شهادت فرزند آگاه می‌شود. شب، ساعت ۸:۳۰ بود که در را محکم کوبیدند. گفتم: بسم‌الله، چرا این طور در می‌زند؟ آقای جوانمردی رفت بیرون و مدتی طول کشید. از شیشه‌ اتاق دیدم که پدر مسعود آمد، دست روی موتور گذاشت و شانه‌هایش می‌لرزید. در را باز کردم و پرسیدم: ابراهیم، چی شده؟ من رفتم بیرون. چند نفر از آشناهای قدیمی‌مان آمده بودند. سلام کردند و گفتند: آمدیم دنبال مسعود. گفتم: «مسعود اینجا نیست؛ اگر باشد خانه‌ خودش در کوی ملت است». گفتند: «رفتیم، نبود، زنگ زدیم، گوشیش خاموش بود». شماره‌ مسعود را گرفتم اما در دسترس نبود. چندین بار مدام زنگ زدم. یک لحظه داخل ماشین نگاه کردم، دیدم یکی از همراهانشان سرش را روی داشبورد گذاشته بود. گفتم: «بسم‌الله خیر است، ان‌شاءالله». بعد ماجرا را فهمیدم. به آنها گفتم: «دستتان درد نکند، فهمیدم». آمدم داخل، سجده کردم و گفتم: «الحمدلله، خودت دادی، خودت هم بردی». دخترها اذیت شدند؛ گفتم «صدایتان بیرون نرود، مسعود راضی نبود». با خودم گفتم: «خدایا، هر چه هست راضیم به رضایت، شکر به کرمت، شکر به داده‌هات و نداده‌هات. انا لله و انا الیه راجعون».

مادر شهید با اشاره به لحظه‌ی وداع با پیکر فرزندش گفت: من با وجود مسعود جان می‌گرفتم. وقتی از بیرون می‌آمد، سرش را روی پاهایم می‌گذاشت. پدرش می‌گفت: بلند شو، مردی شدی دیگر. من می‌گفتم: این جوری نگو، بچه‌ها هیچ وقت برای مادرشان بزرگ نمی شوند. مسعود می‌گفت: مادر این حرف خیلی درست است ما همیشه برای شما بچه‌ایم». آخرین دیدار مادر و پسر در سردخانه بود. بدنم شل شد، اختیارم را از دست دادم. صورتش را بوسیدم و گفتم: مسعود، این قرارمان بود؟ خوش‌غیرت، مادر شیرم حلالت.

مادر شهید ادامه داد: مسعود در حمیدیه شهید شده بود و بعد از شهادتش ما را به محل شهادتش بردند. سال‌ها پیش وقتی سوریه می‌رفت، خوابی دیده بودم که دقیقاً همین طور اتفاق افتاده بود. خواب دیدم مسعود در یک سوله است و کابل‌های سیم برق می‌چرخد و مسعود وسط آنهاست. صداش زدم: «مسعود! مسعود! نزدیک سیم‌ها نرو!» گفت: «مامان، هیچی نیست، نگران نباش». همان سوله را من در خواب دیده بودم.

وقتی مادر برای شهادت «پسرش» سجده‌ شکر کرد؛ روایتی از صبوری مادر شهید

وقتی از مادر شهید پرسیدم اگر بخواهید به مادران آینده برای تربیت فرزندان سفارش کنید، چه می‌گویند، مادر شهید با تواضع پاسخ داد: من کوچکتر از آن هستم که سفارشی یا نصیحتی کنم اما اگر بخواهید بچه را درست بار بیاورید، فقط خوردن و پوشیدن نیست. مسجد و جاهای فرهنگی خیلی مهم هستند. مدرسه هم مهم است. مسجد مثل خانه‌ دوم آدم است. به فرزندتان اجازه دهید که مؤثر باشد.

به گزارش خبرنگار مهر، این روایت‌ها تنها گوشه‌ای از ایثارگری خانواده‌های شهداست که در سکوت و گمنامی، بار سنگین فقدان عزیزانشان را به دوش می‌کشند اما با افتخار، راه آنان را ادامه می‌دهند. داغ شهادت، اگرچه سوزان است اما در دیدگان آنان، نور امید به فردایی روشن و پیروزی حق بر باطل را شعله‌ور می‌سازد و یادآوری می‌کند که هر قطره خون شهید، بذری برای رویش درخت انقلاب و استقلال است.

سردار شهید مسعود جوانمردی در ۲۰ خرداد ماه سال ۱۳۶۵ به دنیا آمد و در سال ۱۴۰۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمد و مزار مطهر این شهید عالی قدر درگلزار شهدا، قطعه مدافعان حرم اهواز است.

کد مطلب 6919830

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • رضا IR ۱۲:۲۰ - ۱۴۰۵/۰۵/۲۷
      6 0
      روحش شاد و در آرامش ابدی نزد صاحب جهان هستی آرامشش پایدار همانند خاک پاک ایران